بستن

«نخبگان» انقلاب، تحليلی از در حضر

خانم ها، آقايان،

از انتشار درحضر چند سال  می گذرد، از نوشتنش چندين و چند سال. معمول من بر اين است كه وقتی اثری را تمام می كنم و از لحظه ای كه آن را به دست چاپچی می سپارم ديگر تا مدت های مديد كاری به كارش ندارم. كاری هم در حقيقت نمی توانم داشته باشم – چون نه ديگر امكان تصحيح و تغييری را در كتاب دارم نه فرصت صيقل دادن جملات و زياد كردن آب و روغن نوشته را. فكر هم در باره اش سعی می كنم كه نكنم – چون به تصور من به محض آنكه اثری به بازار آمد فكر كردن در باره اش به خوانندۀ آن اختصاص دارد و هم و غم نويسنده بايد متوجه كار بعدی اش باشد. به علاوه من هرگز ياد نگرفته ام كه هم بنويسم و هم رئيس روابط عمومی و مدير تبليغات خودم باشم – بسياری از هنرمندان در اين پيشۀ دوم يد طولايي دارند و هميشه هم اين گروه اعجاب و تحسين مرا برانگيخته اند – مثل تمام كسانی كه با مهارت به كارهايي مبادرت می ورزند كه من به كلی از انجامشان عاجزم.

در مورد رمان درحضر هم واكنش من بر روال گذشته بود، منتهی خوانندگان كتاب، به دلايلی كه همه اش بر من روشن نيست، اين بار نخواسته اند مرا از بحث و گفتگوهايي كه اين اثر برانگيخته است محروم كنند – از طريق نامه، تلفن، تماس، پيام و ديدار بسياری اين منت را بر من گذاشته اند كه نظرشان را با من در ميان بگذارند. بنابراين وقتی به من گفته شد كه اين جمع تمايل دارد كه سخن امشب ما به نحوی با اين كتاب مربوط باشد نه چندان تعجب كردم و نه زياد در پذيرفتن پيشنهاد مقاومت به خرج دادم.

بد نيست چند نمونه از گفتگوهايي كه من با چند هموطن در بارۀ در حضر داشته ام به عرضتان برسانم تا بدانيد كه چگونه ظرف اين چند سال برای مباحثه آبديده شده ام.

يكی از اولين تلفن هايي كه داشتم از فرانسه بود. از صدا بر می آمد كه تلفن كننده پسر جوانی باشد، گفت، «آقای اميرشاهی؟»

صدای كلفت من، البته از پشت تلفن، شنونده را گاه در مورد جنس من به اشتباه می اندازد. جوان را تصحيح كردم و گفتم، «من خانم اميرشاهی هستم – بفرماييد.»

پرسيد، «شوهرتان خانه نيستند؟»

من سال هاست به بی شوهری خو كرده ام و حتی تصور شوهری هم در خانه برايم سخت است و وقتی مطلبی برای خود آدم اينقدر بديهی و حل شده باشد بی اطلاعی ديگران مختصری ملال می آورد. با كم حوصلگی گفتم، «ما اينجا آقای اميرشاهی نداريم. حالا اگر فرمايشی داريد …»

صحبتم را بريد و پرسيد، «پس من در بارۀ كتاب بر حذر با كی بايد حرف بزنم؟»

گفتم، «در حضر – و با من.»

با ترديد احتمالاً آلوده به تمسخر گفت، «در حضر؟! خيال نكنم.» و بعد با بزرگواری اضافه كرد، «حالا اين مهم نيست، ولی بعد شما به شوهرتان پيغام را می رسانيد؟»

اين بار با كلافگی گفتم، «آقا شما شوهر و آقای اميرشاهی و بنده را رها كنيد، با در حضر چه كار داريد؟»

گفت، «يك نسخه می خواهم.»

نشانی را دادم و قيمت كتاب را هم ذكر كردم و گفتم، «چكی به اين آدرس بفرستيد برايتان پست خواهد شد.»

چك دو روز بعد رسيد – به نام آقای اميرشاهی.

تلفن ديگری داشتم، باز هم از آقايي كه آهنگ خوش صدايش هنوز در گوشم است. از در حضر با لطف و محبت بسيار زياد ياد كرد و مخصوصاً بر صميميت من در اين نوشته تأكيد فراوان داشت. من جز اينكه سرخ شوم و تشكر كنم كاری نمی توانستم بكنم. فرصت حرف زدن وقتی به من داده شد كه صاحب آن صدای خوش گفت، «سؤالی هم از شما داشتم – تصور نمی كنيد اگر در اين اثر فلانی را چنين و چنان وصف نمی كرديد كتابتان خيلی بهتر می شد؟»

سؤال غريبی بود و بدون لحظه ای مكث گفتم، «خير – اگر چنين تصوری داشتم لابد در جهت بهتر كردن كتاب می رفتم. شما از صميميت من حرف زديد، اگر به همين صورت نمی نوشتم آنوقت حق داشتيد مرا متهم به بی صميميتی كنيد، چون نظر من در زمان وقوع حوادث كتاب و در اين مورد خاص كاملاً منطبق با نظر راوی داستان است.»

گفت، «نظرتان حالا در بارۀ اين شخص چيست؟»

گفتم، «برای دانستن اين مطلب بايد حوصله بفرماييد و در سفر را بخوانيد.»

پرسيد، « در سفر كی چاپ خواهد شد؟»

گفتم، «به محض اينكه تمام نسخ در حضر فروش برود و پول نشر در سفر را فراهم كند.»

گفت، «بقيه نسخه های در حضر را من و دوستان همين چند روزه می خريم.»

اگر رنگ پول ايشان و دوستانشان را شما تا امروز ديده ايد من هم ديده ام.

مكالمۀ تلفنی سومی را هم برايتان نقل می كنم. اين بار خانمی روی خط بود. اسم كوچك و نام خانوادگی مرا خيلی دقيق به جا آورد و خودش را هم معرفی كرد ولی اسم برای من نا آشنا بود. از روی ادب سلامی كردم و منتظر ماندم كه او گفتگو را آغاز كند.

پرسيد، «ببخشيد، شما از كدام اميرشاهی ها  هستيد؟»

من هیچ وقت نمی دانم در اين موارد چه جوابی بايد بدهم : از همان اميرشاهی ها  يا از همين اميرشاهی ها! بنابراين توضيح كوتاه و مبهمی دادم و گذشتم.

خانم اصرار كردكه «با عيسی خان يا فاطمه خانم يا محمود اميرشاهی نسبت داريد؟»

با سرافكندگی گفتم، «نمی دانم – شايد» و اين بار به مِن مِن افتادم. ولی خانم به نجاتم آمد و گفت، «من می خواهم به امريكا بروم ولی گرفتن ويزا دردسری شده است. اسم و شمارۀ تلفن شما را در كيهان چاپ لندن پيدا كردم. مثل اينكه كتابی نوشته ايد. فكر كردم اگر از قوم و خويش های فاطمه خانم يا عيسی خان باشيد شايد وكيلی سراغ داشته باشيد كه بتواند كار رواديد و گذرنامۀ مرا درست كند.»

متأسفانه من وكيلی نمی شناختم و مكالمه به همين جا ختم شد.

 

اما من صحبت امروز را بر پايه گفتگويي گذاشته ام كه حضوری با يكی از دوستان قديم و نديمم داشتم. اين دوست معترض بود كه چرا من به روشنفكران نقش عمده ای در كتابم داده ام و برای حرف ها  و كارهای آنها  ابعادی خارج از قاعده قائل شده ام و خلاصۀ مطلب اينكه چرا اين دسته را كه كسی نبوده اند به ضرب انتقاد كسی كرده ام.

اين «چرا» به نظر من سؤالی است اساسی و شايستۀ آن است كه جوابی در خورندش دريافت كند. كوشش من امروز در اين جهت خواهد بود. يعنی سعی خواهم كرد توضيح بدهم كه چگونه گفتار و كردار جمعی، كه در جامعه ای سالم و متعارف، فقط می تواند تأثيری جنبی داشته باشد، گاه تفريحی و تفننی و حد اكثر فرهنگی، در شرايطی خاص ممكن است تبديل به عاملی تعيين كننده شود و نتایجی غريب و چه بسا فاجعه انگيز به بار آورد.

توضيحم را با يك تقسيم بندی بسيار ساده و منطقی از افراد جامعه شروع می كنم. به گمان من افراد يك جامعه را به طور كلی می توان به سه دسته تقسيم كرد: اول نخبگان، دوم عوام، و سوم اراذل (چپ روها  دوست دارند اولی را طبقۀ حاكمه، دومی را توده ها  و سومی را لمپن پرولتاريا بخوانند.) اين رده بندی از نظر من واقع بينانه است و بر تمام جوامع منطبق. مطمئنم گروه هايي كه آرمان های دست نيافتنی را جايگزين واقعيت عينی می كنند و يا شعارهای عوام فريبانه را بر مسند تجزيه و تحليل می نشانند و يا هدف هايي ساده لوحانه و جنون زده برای جامعه دارند به اين تقسيم بندی به ديدۀ تحقير نگاه می كنند.

مثلاً مساوات گرايان بی قيد و شرط – كه معتقدند در جامعه هیچ كس نبايد بر هیچ كس سر باشد – اين ديد را از بيخ و بن قبول ندارند و چون با واقعيت آن هر روزه در تماسند مداوماً و «دن كيشوت» وار با اين آسياب بادی در جنگند. مسئلۀ تساوی برای اين گروه اول در زمينۀ ثروت، كه قابل شمارش و اندازه گيری است، آغاز می شود و بسته به ميزان جنون مساوات گرا به همه چيز بسط می يابد.

يك نمونۀ درخشان آن را من از زبان ابوالحسن بنی صدر شنيده ام. شايد بسياری از شما هم آن را شنيده باشيد، چون جملات قصار حضرتشان در بحبوحۀ انقلاب از راديو و تلويزيون انقلابی هم پخش شد. موضوع صحبت بر سر قدرت بود و مسئلۀ چادر برای زنان و تئوری معروف اشعه ای كه از موی زن برمی خيزد و تمام مردان را حالی به حالی می كند، بحث داغ روز. آقای بنی صدر از اين نظريه حيرت آور علمی (

)، كه دست پخت خودشان بود، كم و بيش اينطور دفاع كردند – می گويم كما بيش چون كلمات دقيق ايشان در خاطرم نمانده است، اما در اس و اساس گفته دخل و تصرفی نكرده ام. گفتند: «ما اصولاً با اِعمال قدرت به هر شكلی كه باشد مخالفيم. چون وقتی زور وارد ميدان شود تساوی را بر هم می زند. زيبايي هم يكی از اَشكال و عوامل قدرت است پس نبايد اجازه بدهيم كه اِعمال شود»!

ملاحظه می فرماييد كه مساوات گرايي تا به كجا می تواند برسد. خلاصۀ فرمايش ايشان اين است كه: يا بايد همه به يك شكل و قواره باشند يا بايد همه پوشيده و پنهان بمانند كه مساوات رعايت شود – تازه به تضاد گفتۀ ايشان هم كاری نداريم كه زيبايي را فقط برای زن حربه ای می دانند، چون لابد معتقدند كه ما زنان در مقابل زيبايي مرد بی طرف و بی احساسيم، وگرنه احتمالاً اولين رئيس جمهور اسلامی حجابی هم برای لپ قرمز و لب غنچۀ خودشان قائل می شدند، كه نشدند.

بزرگترين گرفتاری اين طرز فكر – حتی اگر به اين درجه هم جنون آميز نباشد – اين است كه چون هرگز نمی توان همۀ افراد جامعه را به بالاترين سطح كشاند ناگزير بايد برترين و برترها را به پست ترين و پست ترها  تبديل كرد تا تساوی بر هم نخورد.

از نحوۀ كلام قطعاً دستگير خانم ها و آقايان شده است كه بنده از زمرۀ اين گروه نيستم. نه فقط نيستم بلكه عقيده دارم كه كلمۀ تساوی – اگر بدون مقدمه يا مؤخره ای به كار رود – از بی معناترين لغاتی است كه در زبان وجود دارد (و مقصودم هم فقط زبان فارسی نيست، بلكه همۀ زبانهاست.) و اگر همراه با توضيحی بيايد كه به آن مفهومی ببخشد ديگر در دستگاه استدلالی مساواتگرايان جايي ندارد چون با عقل سليم می خواند. نمی خواهم در اينجا با ذكر يك رشته توضيح واضحات ملولتان كنم، بنابراين صحبت در بارۀ اين دسته را به همين جا ختم می كنم تا بتوانم صغری و كبرای خودم را بچينم.

اول اجازه بدهيد به مشخصات سه گروهی كه اسم بردم به اختصار اشاره كنم، با اينكه تصور می كنم خود اسامی به اندازۀ كافی گويا باشد.

مقصود من از نخبگان كسانی هستند كه يا به دليل نفوذ سياسی يا امكانات مالی و يا داشتن اعتبار اجتماعی بيشترين قدرت كشوری را در دست دارند. عوام تودۀ مردمند كه در جامعه بی آنكه قدرتمند باشند صاحب حقوقی هستند و اراذل آن دسته از ملت كه در حاشيه اجتماع زندگی می كنند و نه از قدرت نخبگان بهره مندند و نه از حقوق عوام برخوردار.

عرض كردم كه اين تقسيم بندی در تمام جوامع مصداق دارد. با اينكه نيازی به اين توضيح نيست ولی از آنجا كه كار از محكم كاری عيب نمی كند اضافه می كنم كه اين حرف طبعاً به اين معنا نيست كه تمام جوامع يكسان و همگنند. وجه تمايز جوامع از گوناگونی و تفاوت های موجود ميان نخبگان اين جوامع نشئت می گيرد. پرداختن به اين مسئله مستلزم بحثی طولانی و خشك و عالمانه است كه ما را از بحث اصليمان دور می كند – بنابراين متعرضش نمی شوم.

صحبت ما در بارۀ نخبگان است و نخبگان ملك خودمان. از ابتدای قرن بيستم ميلادی، كه كشور ما ايران قدم به عصری نوين گذاشت و دوران تجددش را آغاز كرد، نخبگان سنتی خود را گروه گروه و دوره دوره از دست داد. اين نخبگان عبارت بودند از : اشراف، عشاير، روحانيون، و ملاكين.

لازم می دانم بر اين نكته تكيه كنم كه نطفۀ تجدد در هر نقطۀ جهان كه بسته شود تغييرات و تحولاتی از اين قبيل به همراه دارد. در قرون 17 و 18 ميلادی نيز – كه تاريخ بسته شدن اين نطفه در دنيای متمدن كنونی است – تمامی گروه های نخبگان قديم مرحله به مرحله از صحنۀ اجتماعی خارج شدند و جای خود را به گروه های جديد نخبگانی سپردند كه ضامن اجرای پيشرفت جامعه شان باشند.

اين قانون كلی بر ايرانی هم كه می خواست متجدد باشد حاكم شد، منتهی همانقدر كه در اين دوران دگرديسی به سياست حذف نخبگان سنتی مملكت عنايت شد، همانقدر نسبت به شكوفايي نخبگان جديد بی التفاتی به عمل آمد. البته گروه نخبگان به ظاهر وجود داشت ولی نه استخوانبندی محكمی پيدا كرد و نه ريشه ای عميق در جامعه دواند. دليل اين مسئله هم روشن است: گروهی كه برتريهای اجتماعی اش به او تفويض شده است ديگر قائم به ذات نيست و چون می داند همان دستی كه اين توفق ها  را به او بخشيده است قادر است هر آن كه اراده كند آنها را باز پس بگيرد، هميشه متزلزل است و فقط می كوشد كه دست از پا خطا نكند تا موقعيت اش را هر چه طولانی تر حفظ كند.

از آنجا كه ميدان سياست لغزنده ترين زمين هاست نخبگان ما بر آن قدم هم نمی گذاشتند. حتی وكيل و سفير و وزير – كه بر حسب تعريف بايد سياستمدار و دولتمرد باشند – آدم هايي غير سياسی بودند، ديگر نخبگان كه جای خود دارد.

برای آنكه نشان بدهم چقدر و چگونه فاصله گرفتن از سياست ملكۀ همه شده بود، دو حادثه را برايتان نقل می كنم كه يكی را شنيده ام و دومی را شاهد بوده ام.

يكی از وزرای گذشته برايم تعريف كرد فلان روز جلسه ای با همكاران داشتم. يكی از آقايان به اشاره و كنايه انتقادی از يكی از وقايع روز كرد و نظر مرا خواست. گفتم من رژيم دارم. پرسيد مقصود؟ جواب دادم مقصود اينكه حكيم فرموده است كه من گه زيادی نخورم! راوی از من خواست كه اين ماجرا را از قول او و به اسم و رسم جايي نقل نكنم، من هم نكردم. اما از فردای آن روز اين حكايت به صورت شوخی در تمام تهران پخش بود.

اتفاق دوم در پاريس افتاد و بعد از انقلاب. من با يكی از گروه های سياسی مخالف خمينی در پاريس همكاری داشتم. يكی از روزها در دفتر راديوی مخفی اين سازمان در مورد يكی از گفتارهايي كه قرار بود پخش شود بحث داغی ميان چند نفر از ما درگرفت. ناگهان يكی از حاضرين كه در همان دفتر كار می كرد بی اختيار گفت، «بابا اينجا بحث سياسی نكنيد. بگذاريد به كارمان برسيم!»

و كار ما در آنجا فقط كار سياسی بود.

در چنين خلأيي هر كس هر حرفی می زد كه تعبيری سياسی برمی داشت پژواكش در همه جا می پیچيد.

حرف ها را چه كسانی می زنند؟ آنهايي كه زبانكی و قلمكی دارند. يعنی افرادی كه به «روشنفكر» معروفند. روشنفكران در واقع ميدانی را كه نخبگان سياسی جامعۀ ايران خالی گذاشته بودند پر كردند، منتهی بدون اينكه به وظايفی كه نخبگان در قبال مزاياشان دارند آشنا باشند، بدون اينكه محدوديت هايي را كه دست اندر كاران سياست می شناسند رعايت كنند، بدون اينكه برای خواسته های خود حد و مرزی قائل شوند.

روشنفكر هر ياوه ای كه به ذهنش بيايد بر زبان و قلم جاری می كند، چون به كسی نبايد جوابی پس بدهد، چون در مقابل هیچ دستگاهی مسؤل نيست. وكيل نيست كه مجبور باشد چيزی بگويد كه حتماً بتواند به آن عمل هم بكند وگرنه آراء خود را از دست می دهد. وزير نيست كه ناگزير وعده ای بدهد كه الزاماً به آن هم وفا كند وگرنه در مجلس استيضاح می شود. كدخدا نيست كه اگر بذر و آب روستاييان را به فصل نرساند اعتبارش بريزد. حتی استاد نجارنيست كه موظف باشد با رنده و اره اش طوری چوب را تراش بدهد و ببرد كه پايه های ميزش طراز از آب درآيد. حتی پزشك نيست كه ناچار اول معاينه كند بعد بيماری را تشخيص دهد و در آخر كار كارد جراحی را بر تن آدمی بگذارد.

روشنفكر حرف می زند و می نويسد. در ابتدای سخن اشاره كردم كه در شرايط متعارف و در جامعه ای سالم اين گفته ها و نوشته ها  نمك اجتماع است – به مقدار كافی آن جذب می شود و اضافاتش دفع. اما در شرايط حاد و فضايي ناسالم حرف ها و كارهای نسنجيده ديگر نمك طعام نيست، نمكی است كه بر زخمی دهن گشاده می نشيند و تا مغز استخوان را می سوزاند بدون آنكه كمترين دردی را دوا كند. و كافی نيست، اصلاً كافی نيست، كه روشنفكر برگردنش يك لوحۀ «متعهد و مسؤل» آويزان كند تا واقعاً متعهد و مسؤل شود.

اين چگونه تعهدی بود كه وقتی ملك در حال زير و زبر شدن بود روشنفكران ما به جای ارائۀ فكری معقول فقط به ذكر امام نشستند؟ اين چگونه مسؤليتی بود كه بعد از سال ها فرياد اينكه «بر دهان ها  قفل زده اند و ما سخن ها  داريم» وقتی قفل ها برداشته شد چون حرفی نداشتند در پشت خمينی به نماز ايستادند؟

كلمات ملا و آخوند از كيان كی در ايران مترادف آدم دغل و بخوبر و شكمباره و دروغزن بوده است. روشنفكران ما با پهن كردن بساط اين جمع بی آبرو در دانشگاه ها  و محافل بزرگان دكانداران دين را محترم جلوه دادند و بازارشان را گرم نگه داشتند. و چنين بهای سنگينی در مقابل كالايي بسيار ارزان قيمت: چند نماد مذهبی برای ساختن چند شعار تو خالی! و آنقدر از اين داد و ستد شاد بودند و چنان سرگرم كلمه و لغت و قلم و كاغذشان كه گويي خواندن را فراموش كرده اند – نه ولايت فقيه را خوانده بودند و نه تاريخ ملكشان را. اگر كتاب های لازم را حتی ورق زده بودند آنچه را قائم مقام فراهانی در دوران فتحعليشاه قاجار از طايفۀ ملايان دستگيرش شده بود درمی يافتند.

وقتی قائم مقام در ركاب عباس ميرزای وليعهد با روس ها  در نبرد بود، نامه ای به عيسی خان، پدرش، نوشته است و سرزنشش كرده است كه چرا به جای آنكه مبارزۀ واقعی كند و از تبريز و تهران به جبهۀ جنگ نيرو و كمك روانه سازد، به سبك روشنفكران عصر ما، سرگرم مذاكره با علمای دين است. اجازه بدهيد چند سطر از اين نامه را برايتان بخوانم تا فرق ميان نخبۀ مسؤل را با روشنفكر مدعی مسؤليت نشان دهم:

«… پلوهای قند و ماش و قدح های افشره و آش شماست كه حضرات [روحانيون] را هار كرده است. اسب عربی به اندازه جو نمی خورد و اختۀ قزاقی اگر ده من يكجا بخورد بد مستی نمی كند. خلاف يابوی دو درغه كه تا قدری جو زياد ديد و در قوروق بی مانع چريد، اول دندان و لگد به مهتری كه تيمارش می كند می زند.

«از تاريخی كه شيخ الاسلام تبريز در فتنۀ مغول صلاح مسلمين را در استسلام ديد، چه در عهد جهانشاهی و مظفری چه سلاطين صفوی و نادر شاهی و چه … هرگز علمای تبريز اين عزت و اعتبار … را نداشته اند … از دولت ما و عنايت شماست كه عَلَم كبريا به اوج سما افراشته اند. سزای آن نيكی اين بدی است؟ امروز كه ما در برابر سپاه مخالف نشسته ايم … در شهر پايتخت ما آشوب و فتنه بكنند و دكان و بازار ببندند؟ … روی اهل تبريز سفيد.

«اگر حضرات از آش و پلو سير نشوند به جا، اما شما را چه افتاده است كه از زهد ريايي و نهم ملايي سير نمی شويد؟ كتاب جهاد نوشته شد، نبوت خاصه به اثبات رسيد، قيل و قال مدرسه حالا ديگر بس است. يك چند نيز خدمت معشوق و می كنيد. صد يك آنچه با اهل صلاح حرف جهاد زديد اگر با اهل سلاح صرف جهاد شده بود كافری نمی ماند كه مجاهدی لازم باشد … من بعد بساط كهنه برچينيد و طرح نو دراندازيد … از جوانان قابل و پيران كامل چند نفری كه به كار خدمت آيند انتخاب كنيد و هزار يك آنچه صرف اين طايفه [آخوندها] شد مصروف آنها  داريد و ريگ اين جماعت [روحانی] را دور بيندازيد. العياذ بالله گودۀ ملا كه لودۀ خداست و هرقدر هل امتلأت بگوييد هل من مزيد می گويند. مثل يابوهای پرخور كم دو، آفت كاه و غارت جو.»

روشنفكران ما، كه به گزاف تكيه بر جای نخبگان سياسی زده بودند، اين چيزها  را نمی دانستند. نمی دانستند كه از زمان حملۀ مغول تا عقد عهدنامۀ تركمان چای – حتی پيش از آن و پس از اين – هر وقت ايران دچار مخمصه ای شده است و امتيازاتی را از دست داده است به بركت دخالت قوم ملا و آخوند در امر ملكداری بوده است. حتی اين را نمی دانستند كه رژيمی كه با آن داعيه مبارزه دارند مدت هاست نه فقط آخوندها را به حال خود گذاشته است بلكه به آنها پر و بال و مال و منال هم بخشيده است. به همين دليل لابد نمی دانستند كه اين گروه از نخبگان سنتی كه در دوران رضا شاه به كلی قلع و قمع شده بود و به دور خود پيله ای تنيده بود دوباره سر از تخم در آورده است. البته و صد البته نمی دانستند كه واكنششان در مقابل آخوندها  در حقيقت نسخۀ بدل عكس العمل رژيم در مقابل ملاهاست: روشنفكران هم مثل گردانندگان رژيم از طرف اين دسته احساس خطر نمی كردند. هر دو اين تصور باطل را داشتند كه به اينها لقمه ای می دهند و بهرۀ اصلی را خود می برند.

به دليل تمام اين ندانم كاريها راه و جاده را برای ملايان هموار و آماده كردند و وقتی نتیجۀ انقلاب، «جمهوری اسلامی» شد تازه تعجب هم فرمودند كه پس چرا دمكراسی به وجود نيامد! و هیچ كس هم نبود كه از آنها بپرسد در كدام مرحله شما خواستار دمكراسی شديد؟ شما كه در تمام مدت مشغول گرداندن تسبيح بوديد و سرگرم تلمذ در محضر آقايان كجا فرصت گفتگو در بارۀ دمكراسی را داشتيد؟ و هیچكدام هم اين شهامت را نداشتند كه لا اقل پس از انقلاب بگويند كه اشتباه عظيمی كرده اند – همه شان به حمدالله معتقد بودند كه انقلاب خوب بود، ديگران آن را دزديدند!

دكان غريبی است دكان روشنفكری و منحصر به فرد در دنيا، كه می تواند با گستاخی اسباب ورشكستگی اش را مايه دست دكان بعدی اش كند!

 

روشنفكران در جوی كه وصفش آمد و در فقدان نخبگان واقعی، كه ذكرش گذشت، توانستند عوام را گمراه كنند و اراذل را برانگيزند.

شوراندن و غوغا به پا كردن از سهل ترين كارهاست. آنچه مشكل است آرام كردن به موقع شورشيان است. حادثه ای را از تجربيات خودم برايتان نقل می كنم كه ظن مبالغه بر من مبريد.

هفده يا هجده سال داشتم. تازه از شبانه روزی در آمده بودم و تعطيلات تابستان را برای ديدار خانواده در تهران می گذراندم. بعد از ظهری در قلۀ گرما، كه همۀ شهر در پنجۀ آفتاب بی حركت می ماند، اتوموبيل پدرم را – احتمالاً بدون كسب اجازه از او – برداشتم تا در خلوت خيابان ها  دلی از عزای ماشينرانی در آورم. در خيابان تخت جمشيد به كوچۀ باريك يك طرفه ای رسيدم كه به سمت شاهرضا می رفت و در آن پیچيدم.

در كوچه فقط چند دكان بود، با كركره های نيمه كشيده كه در خنكای دهانۀ هر كدام مغازه دار يا شاگرد دكانی با آن زير جامه ها  و پيژامه های كذايي به خواب رفته بود. نزديك به اواخر كوچه ماشين فولكس واگنی نزديك به ديوار پارك شده بود. درست وقتی من به كنار آن رسيدم جيپی هم كه از طرف روبه رو – يعنی از سمت شاهرضا رو به تخت جمشيد – می آمد دماغ به دماغ من شد. پهنای كوچه و فولكس واگنی كه مقداری از اين عرض كم را گرفته بود اجازه نمی داد كه دو ماشين از كنار هم بگذرد. بنابراين يكی از ما بايد به ديگری راه می داد. جيپ شمارۀ ديپلماتيك داشت و متعلق به سفارت امريكا بود. سرنشينان آن هم ظاهراً خانواده ای امريكايي بودند. به هر حال مردی آن را می راند و زنی در كنارش بود و دو بچه هم بر صندلی عقب نشسته بودند.

من چون حق عبور را ازآن خود می دانستم همانجا ايستادم تا جيپ راه را باز كند، ولی برخلاف انتظار من، رانندۀ جيپ هم تكان نخورد و با اشارات سر و دست، كه كاملاً گويا بود ولی اصلاً دوستانه نبود، به من حكم كرد كه عقب بزنم. من با صاحب جيپ به سر و كله زدن پرداختم. سر و صدای ما خواب نيمروز دكانداران را بر هم زد و جمعی را به دور ما گرد آورد. يكی از تماشاگران خوابزده از من پرسيد موضوع چيست. برايش گفتم. گفت: شما كوتاه بياييد خانم. اين ها خارجی هستند و مهمان ما – حالا چه فرق می كند كه او زودتر رد شود يا شما. بقيه هم با او دم گرفتند. من راستش بيش از پيش اوقاتم تلخ شد و دست به نطق و خطابه گذاشتم كه: اولاً من از طرف قانونی داخل كوچه شده ام و صاحب جيپ مرتكب كار غير قانونی شده است؛ به علاوه من دو سوم كوچه را طی كرده ام و او تازه وارد است؛ از اينها گذشته من با او بی ادبی نكرده ام او با من تندی كرده است. شما چرا از من می خواهيد كه از حقم صرف نظر كنم؟ اصولاً ما مردم بی حميتی هستيم. اگر شما ترك يا عرب يا افريقايي بوديد برای اينكه حق هموطنتان ضايع نشود بيش از اين از خودتان غيرت نشان می داديد و الی آخر. و چنان غرق منطق حرف های خودم بودم كه متوجه نشدم كی اين جمع خواب آلود به طرف آجرهايي كه مختصری بالاتر از محل توقف ماشين ها  كود شده بود رفت و هر يك مسلح به پاره آجری با جنجال و سر و صدا رو به جيپ راه افتاد. من برای يك لحظه فاجعه را به چشم ديدم و عجز خودم را در آن موقع حس كردم، چون می دانستم كه ديگر هر چه بگويم بی حاصل است و ممكن نيست بتوانم از هجوم اين جمعيت به خشم آمده جلوگيری كنم. تنها كاری كه از دستم بر می آمد اين بود كه به فرياد به رانندۀ جيپ بگويم: بی بحث و جدل پا را روی گاز بگذار و برو. خودم هم پشت فرمان نشستم و با سرعتی كه ممكن بود از آن محل فاصله گرفتم.

 

با احساسات مردم آسان می توان بازی كرد. آسان می توان آنها را به هیجان آورد. آسان می توان غوغا به راه انداخت. ولی آن كس كه خود را مسؤل و متعهد می خواند حق ندارد بی آنكه مطمئن باشد اسباب لازم را برای مهار كردن جنجال دراختيار دارد جنجال راه بيندازد.

 

اينها حرف هايي است كه من كمابيش در كتابم و در قالب داستان در بارۀ روشنفكران زده ام و كماكان هم تصويری را كه از آنها داده ام دقيق می دانم. آنهايي كه در حضر را خوانده اند می دانند كه در اين اثر صحبت فقط از روشنفكران نيست، منتهی گفتار امروز ما فقط به اين جنبه از كتاب اختصاص دارد. قصد من از نوشتن در حضر مطلقاً برشمردن گناهان اين دسته يا آن گروه نبوده است. من خواسته ام در اين كتاب حوادثی را كه بر ايران گذشت با ابعادی كه منطبق با واقعيت آن حوادث است ثبت و ضبط كنم و مشوقم در اين كار گفتۀ «دنی ريشه» ٭٭ بود در مقدمه ای كه بر كتاب انجمن مقدس نوشته است. در اينجا فرصت آن نيست كه به محتوای اين اثر بپردازم فقط اينقدر بگويم كه كتاب انجمن مقدس اثری تحقيقی و خاص و خلص تاريخی است و جملۀ دنی ريشه در مقدمۀ آن اين: به وجود آمدن انجمن مقدس يكی از عمده ترين حوادث تاريخی فرانسه است و اگر از نظر نسل های بعد ناشناخته مانده است از آن روست كه الكساندر دوما يا ويكتور هوگويي پيدا نشده است كه آن را بر زمينۀ داستانی بنشاند تا برای هميشه در اذهان بماند.

 

من خودم را با اين بزرگان قياس نمی كنم، اما به عنوان نويسنده اين وظيفه و فقط اين وظيفه را برای خود قائلم كه خاطرۀ حوادثی را كه بر وطنم گذشت برای نسل های آينده در قالب قصه زنده نگهدارم، چون با نظر جورج سانتايانا ٭٭٭ كاملاً موافقم كه می گويد: قومی كه حافظۀ تاريخی ندارد به تكرار اشتباهات گذشته اش محكوم است.

 

متشكرم.

 

 

٭ اين سخنرانی در تابستان 1991 در دانشگاه ميشيگان (كنفرانس «سيرا») ايراد شد و پيش از آن تاريخ در دانشگاه های بركلی و شيكاگو

٭٭ Denis  Richet مورخ فرانسوی

٭٭٭ G. Santayana فيلسوف امريكايي (ت. 1863 و. 1952)