بستن

از تعصب تا ترور

مشكل بتوان این روزها سخنی بر زبان راند و اشاره ای به فاجعهٌ مرگبار ١١ سپتامبر نكرد – فاجعه ای كه دنیا را تكان داد و عمق وحشت اعمال كور تروریستی را بر همه آشكار كرد و دید جهانیان را نسبت به این مسائل، اعم از كوچك و بزرگ، دگرگون ساخت.

 

من هم، مثل میلیون های دیگر، از شنیدن خبر حملات تروریستی باور نكردنی و دهشتناك هفتهٌ گذشته بر دو شهر نیویورك و واشنگتن یكّه ای خوردم كه حقیقتاً از وصف و شرحش عاجزم، فقط آگاهم كه بلافاصله پس از بیرون آمدن از حیرت و ناباوری سؤالاتی از این مقوله در سرم جان گرفت: چگونه موجودی می تواند دست به چنین جنایتی بزند؟ چنین مغزی چگونه كار می كند؟ در پی چگونه هدفی چنین رویه ای؟

 

به دنبال این پرس و جوهای درونی به یاد كتابی افتادم با عنوان «ناگفته ها». «ناگفته ها» حرف های شفاهی مردی است به اسم مهدی عراقی – از نوچه های نواب صفوی و یكی از اعضاء فداییان اسلام و از جمله پادوهای خمینی – كه به سال ١٣٥٧ خورشیدی ( ١٩٧٨میلادی) در «انجمن اسلامی دانشجویان پاریس» بر نوار آمده است و بعد توسط سه نفر (مقدسی، دهشور، شیرازی) پیاده شده است و بالأخره در سال (١٣٧٠ (١٩٨١ از طرف مؤسسهٌ «خدمات فرهنگی رسا» در تهران به چاپ رسیده است.

 

من آن را چند سال پیش خوانده بودم و می دانستم كه پس از زمین گذاشتن كتاب – به رسم معمول – برداشتم را در حاشیه یادداشت كرده ام، كم و بیش به این مضمون: «خواندنش فقط برای آشنایی با ذهن بیمار آدمكشان متعصب مفید بود.» ولی وقتی، در پرتو حوادث اخیر، دوباره به كتاب رجوع كردم دیدم حاشیه نویسی های من بسیار مفصل تر از آن یك جمله ای است كه در ذهن داشتم.

 

در پایان كتاب نوشته ام: «از خواندن این كتاب احساس نكبت می كنم – نكبت از اینكه سرنوشت ملت و ملك من به دست این افراد افتاده است: مشتی جاهل و قداره بند و چاقوكش و واعظ و مدّاح و تعزیه گردان – یعنی افراد پست اجتماع كه هیچ كس، با مختصر تشخیص نیك از بد، رغبت نزدیكی به اینان را نداشت چه رسد به همكاری با آنان! … نتیجهٌ همكاری دیروز، اطاعت امروز است! … مع هذا خواندنش خالی از فایده نبود – به چند دلیل.

 

«اول دیدن قیافهٌ واقعی شریعت زده ای كه جز تعصب مذهبی مكتبی نمی شناسد، هیچ كتابی نخوانده است، فقط كوره سوادی دارد، تنها در میان اراذل خوش است و سوای زبان اوباش زبانی نمی فهمد.

 

«دیگر درك چگونگی روابط و عملكرد این اراذل و اوباش – چطور به هیجان می آیند، به چه كارهایی تن می دهند، تا كجا پیش می روند.

 

«سوم آشنایی به این امر كه بر خلاف تمام ادعاها به داشتن سازمان متشكل و غیره، كل دكان این حضرات عبارت از چند «جانباز اسلامی» با چند پروژهٌ ترور احمقانه است و حتی به منظور به راه انداختن تجمعات به دار و دستهٌ چاقوكشان حرفه ای برای سیاهی لشكر نیاز دارند.

 

«و بالأخره این مشاهده كه حركت تروریستی – مذهبی در ١٥ خرداد ٤٢ به ته رسیده بود و تمام بود اگر روشنفكر نمایان…. »

 

به بقیهٌ حاشیه نویسی كاری نداریم، چون موضوع صحبت امروز من در حول و حوش همان تك جمله است.

 

برای آشنا كردن نا آشنایان با مهدی عراقی شرح احوالی از او در اینجا لازم به نظر می رسد:

این موجود در سال ١٣٠٩ در محلهٌ پاچنار تهران به دنیا آمد.

نوجوانیش در «هیئت های مذهبی و عزاداری ائمه معصومین» گذشت.

برای امرار معاش  در بازار شاگرد حجره بود.

در ١٦ سالگی عضو شورای مركزی فداییان اسلام شد.

در ترور احمد كسروی و عبدالحسین هژیر و علی رزم آرا حضور و شركت فعّال داشت.

در سال ١٣٤١ به ایجاد «هیئت مؤتلفهٌ اسلامی» دست زد.

سازماندهی تظاهرات ١٥ خرداد ٤٢ بر عهدهٌ او بود.

دو سال بعد از تشكیل «هیئت مؤتلفه» كمر به كشتن حسنعلی منصور بست.

همراه همدستانش (بخارایی، امانی، نیك نژاد و هرندی) به اتهام این قتل به زندان افتاد.

در مرحلهٌ نخست به اعدام و سپس با یك درجهٌ تخفیف به حبس ابد محكوم شد.

در ١٣٥٥ از زندان بیرون آمد.

در ١٣٥٧ برای به دست گرفتن «تداركات بیت امام» به نوفل لوشاتو رفت.

روز ١٢ بهمن همان سال با خمینی به ایران بازگشت.

به محض پیروزی انقلاب سرپرستی زندان قصر، ریاست واحد اجرایی بنیاد مستضعفان، و مدیریت مالی روزنامهٌ كیهان به او واگذار گردید.

در شهریور ١٣٥٨ به وسیله سه موتور سوار، از اعضای گروه فرقان، به قتل رسید و پسرش هم كه با او بود در این ماجرا كشته شد.

 

زندگینامهٌ این تروریست حرفه ای را، كه كارنامهٌ خجسته اش ارتكاب به چند قتل و خدمات برجسته اش ایجاد چند بلواست، می توان با دراز نفسی های بی پایان و مدح و ثنای فراوان، در نشریاتی چون «كیهان» و «جمهوری اسلامی» و «رسالت» خواند. من نیز این معلومات را از میان نوشته های قلمزن های درون مرزی در بارهٌ عراقی به دست آورده ام، اما از هیچكدام نقل قولی مستقیم نكرده ام چون تراوش مرثیه ها واعطای القاب به این شهدا از آن قلم ها چنان تهوعی برایم می آورد كه باز نویسیش را ناممكن می سازد.

 

پس از این مراسم معارفه، طبعاً توجه دارید كه در «نا گفته ها» پای صحبت كسی می نشنید كه در صحنهٌ اعمال تروریستی اسلامی ایران فعالیت بی وقفه داشته است، مورد اعتماد كامل افرادی چون روح الله خمینی، مورد مشورت كسانی مثل علی شریعتی، و مورد احترام مراكزی از قبیل «انجمن اسلامی دانشجویان پاریس» بوده است. (بر تمام این نكات در طول كتاب تأكید شده است.)

 

در لا به لای این حرف ها – كه هم مملو از لاف و گزاف است و هم در بسیاری موارد مغلوط و آشفته – خواننده، سوای نكاتی كه در بالا آمد، با مسائل دیگری هم آشنا می شود كه برای شناخت افراد و گروه های آنچنانی كمك است.

 

در مورد خود این موجود، به عنوان مثال، خواننده آشكارا می بیند كه او كمترین بستگی خانوادگی ندارد. [این نكته هم از طریق لحن خشنش هنگام صحبت از زن و فرزند مشهود است و هم در نقل قول هایی كه از دیگر همفكران و همدستانش در زمینهٌ روابط خانوادگی می كند. ویراستاران در مقدمهٌ كتاب فقدان عاطفه را در عراقی به این شكل توجیه كرده اند: «همت و آرمان های انقلابی او قوی تر از آن بود كه علایق فردی و مسؤلیت های خانوادگی» را بشناسد!]

 

دیگر اینكه جان آدمی برای او به كلی بی ارزش است. [از كشته های هم كیش هم كه حرف می زند تعداد كشته شدگان برایش اهمیتی ندارد و با كلماتی از نوع: «دو سه نفری نفله شدند»، «چند نفری مردند»، «یك مشت تلفات دادیم» سر و ته قضیه را هم می آورد. از زجر دادن و كشتن غیر هم كیشان كه با لذت بسیار سخن می گوید: «یكی را انداختیم توی حوض هوا هم نسبتاً سرد بود زمستان بود دیگر اسفند. یك كتك تمیزی هم با لباس تر به او زدیم. طرف بازار حلبی سازها پلیس تحویلش گرفت  بردش مریضخانه. تو مریضخانه به حساب از دنیا رفت.»]

 

و یا نحوهٌ لشگر گیری این نوع گروه ها را می بیند [عراقی از قول نواب صفوی، پایه گزار گروه تروریستی فداییان اسلام، می گوید: «از وجود افرادی باید استفاده بكنیم كه تا الان مخلّ آسایش مردم بوده اند –  مثل اوباش ها گردن كلفت ها لات ها – به حساب عربده كش های محلات …. بعد از بچه های نسبتاً متدّین … از خانواده های متدّین … كه سنشان كمتر از ٢٥ سال باشد.»]

 

به علاوه خواننده از میان توصیف های عراقی به وضوح در می یابد كه هر وقت كل گروه با دستهٌ لشوشی قوی تر یا طلّابی گردن كلفت تر رو به رو می شود كوتاه می آید و جا خالی می كند در حالی كه در هر جا با بی پناهی مواجه می گردد دمار از روزگارش در می آورد؛ یا مرشد كل (در این مورد نواب صفوی) تا قالی چاق می كند بلافاصله پا به فرار می گذارد و تا مدتی آفتابی نمی شود در صورتی كه نوچه ها به شهید شدن و زندان رفتن تشویق می شوند؛ و یا حمل اسلحه، در مواردی كه خطری هست، همیشه بر عهده زن هاست كه در هیچ امر دیگری محلی از اعراب ندارند.

 

نكات دیگری كه از ورای این گفته ها روشن می شود، از قبیل: نحوهٌ گرفتن فتواهای قتل از كاشانی و دیگر مجتهدین؛ طریق فرستادن نامه های تهدیدآمیز برای مرعوب كردن دیگران؛ و یا چگونكی ریختن آراء جعلی به صندوق های رأی و … همگی جالب است.

 

سوای این همه، از تعلیماتی كه به این لشكریان داده می شود هم شمّه ای دستگیر خواننده می شود. [علاوه بر به راه انداختن دسته و تكیه و عزا داری به منظور بر پا كردن آشوب، دو درس از این دروس در دو جای كتاب آمده است، اولی: «جامعهٌ ما را عوض یك جامعه اسلامی تبدیل به یك جامعهٌ فاسد غربی كرده اند … ما برای اینكه آقایی گذشته مان را دوباره بیابیم … باید یك مقدار حركت قهقرایی بكنیم.» و دومی: «چاقو كشی دیگر دوره اش تمام شده حالا دورهٌ هفت تیر كشی است.»]

 

این افراد خود را «سربازان امام زمان» می خوانند، راحت دروغ می گویند، راحت دیگران را سپر بلا می كنند، راحت آدم می كشند – و همهٌ این اعمال را بنا بر تعلیماتی كه گرفته اند به اسم اسلام و بدون چون و چرا انجام می دهند.

 

از خطوطی كه این كتاب برای ما رسم می كند به گمانم بشود تا حدودی تصویر كلی و نوعی تروریست متعصبی را كه بدون تعقل و خرد پی هدفی واهی و گنگ می رود و در این راه از اقدام به هیچ عمل شنیعی ابا ندارد، مجسم كرد. یعنی اگر به چنین فردی مراد پر عقدهٌ بی مغزش  – مثلاً مجنونی چون نواب صفوی – (كه متأسفانه صدها نمونه اش امروز چون قارچ بر در و دیوار «جهان اسلام» سبز شده است)، تعلیم بدهد كه حالا زمان هفت تیر كشی هم دیگر خاتمه یافته است و دور دور حمله با هواپیماست لابد همانگونه كه به جای چاقو كشیدن هفت تیر بند شد به قصد یورش تروریستی خلبانی پیشه می كند و همانطور كه به گرفتن جان چند تن رضا داد به نابود كردن هزاران هم تن می دهد!

 

من نمی دانم جمهوری اسلامی در حملهٌ تروریستی فاجعه بار بر «مركز جهانی تجارت» و «وزارت دفاع امریكا» چه انگشتی داشته است ولی این را به تحقیق می دانم كه اگر مستیقماً هم در به وجود آوردن این فاجعه سهمی نداشته باشد مسؤلیت معنویش در ایجاد فجایع تروریستی در سطح جهانی انكار ناپذیر است.

 

جمهوری اسلامی اولین رژیمی بود كه انجام اعمال انتحاری را در لبنان باب كرد؛ اولین حكومتی بود كه تهدید كرد قایق های موتوری را در خلیج فارس با محمولهٌ بمب به ناوهای جنگی امریكایی خواهد كوفت؛ اولین نظامی بود كه دست به گروگانگیری رسمی زد؛ اولین دولتی بود كه با صدور فتوای قتل سلمان رشدی بزرگترین شبكهٌ آدمكشی جهان را بسیج نمود – و تمام این اعمال غیر انسانی و وحشیانه را با كرنا و دهل با الدرم و بلدرم و با در دست داشتن تمام امكانات مملكتی انجام داد.

 

به نظر من دنیای متمدن با نشان ندادن واكنشی بهنگام و مناسب در قبال این رفتار تروریستی خطایی بزرگ مرتكب شد كه امروز جریمه اش را سنگین و خونین می پردازد. اما عظمت فاجعه این بار چنان است كه دیگر ملاحظات لحظه ای و بازاریابی های حقیر مانع از بروز عكس العمل های تند نخواهد شد. گویا بالأخره جهان مصمم شده است كه تا ریشه كن كردن تروریسم در تمام اشكالش پیش برود.

 

اظهار شعف نكردن علی خامنه ای و یا اظهار تأسف كردن محمد خاتمی در مورد حادثهٌ اخیر تشبث های مذبوحانه ای است برای شستن دست آن نظام از این نوع اعمال. چون اولی، تا اطلاع ثانوی، خود را رهبر روحانی ملكی می خواند كه مأمن معروف ترین آدمكشان خاور میانه و قرنطینهٌ رسوا ترین خلافكاران اسلامی است؛ و نیمی از وزرا و مشاوران دومی، حتی در كابینهٌ ثانوی، متشكل از گروگان گیران به نام و آدم ربایان شناخته شده.

 

در جایی دیدم كه یكی از هموطنان، بدون چاره جویی در بارهٌ تروریسم آخوندی در ایران، پیشنهاد داده بود ج. ا. برای مقابله با تروریسم بن لادن و طالبان با امریكا همكاری كند! (لابد با ارسال تروریست های انتحاری دست پرورده اش به افغانستان!) این تنها مورد و اولین بار نیست – تا كنون به كرّات شاهد بوده ایم كه هر گاه تهاجم تروریستی در سطح جهانی مطرح می شود، جمعی از ایرانیان – حتّی آنها كه به خوبی از روال و رویه سردمداران رژیم ملایی آگاهند – با ارائهٌ دلایل و شواهد نیم بند در صدد تبرئهٌ آن نظام بر می آیند و كم و بیش نقش وكلای تسخیری آخوندان را بازی می كنند .- احتمالاً با این تصور كه اگر چنین نكنند جهانیان به آنها هم به چشم تروریست می نگرند.

 

ولی چنین نیست و این تصور نابجاست. ما ایرانیان خود اولین قربانیان ترورهای جمهوری اسلامی هستیم، از وطنمان آواره شده ایم درست به این دلیل كه هیچ وجه شبهی با این رژیم نداریم، چون تاب اعمال ضد بشری آن نظام را نمی آوریم، زیرا وحشیگری آنها ما را بیش و پیش از همه پریشان و درمانده كرده است.

 

فقط در دفاع از اعمال ناحق جمهوری اسلامی، تحت هر لوا و بهانه ای، دنیا محق است كه ما را نیز جزیی از آن رژیم به شمار آورد و لاغیر.

از سری مقاله­هایی که از رازسپتامبر ٢٠٠١ تا اواسط ٢٠٠٢ در نشریات فارسی زبان برون مرز منتشر شده است.

  • 0نظر
  • /

ارسال پاسخ

دوازده + بیست =